تبليغاتX
ساعت بیست و پنج
یادداشت های مهدی عسکری

همه چيز از وقتی شروع شد که سرکار خانم دکتر مظلومی شعر قشنگ زير، سروده خانم ناهيد نوري، را برام ايميل کرد. توجه بفرمايید:

به نام خدایی که زن آفرید

حکیمانه امثال ِ من  آفرید

خدایی که اول تو را از لجن

و بعدا" مرا از لجن آفرید !

 برای من انواع گیسو و موی

برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا

شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد

مرا مثل آهو ختن آفرید

 تورا روز اول به همراه من

رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعدا" آمد و از روی لطف

مرا بی کس و بی وطن آفرید

 خدایی که زیر سبیل شما

بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود

مرا خانه داری خفن آفرید !

برای تو یک عالمه کیس خوب

شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر

براد پیت من را حسن آفرید !

برایم لباس عروسی کشید

و عمری مرا در کفن آفرید !

 به نام خدایی که سهم تو را

مساوی تر از سهم من آفرید

 منصفانه اگر شعر را خونده باشيد، حتما تاييد مي کنيد که  اين شعر قشنگ فقط يک بيت کم دارد که من زحمت سرودنش را متقبل شدم (با کسب اجازه از خانم نوري):
خدايي که ما را بسی گيج کرد
که اصلا برای چه زن آفرید؟!
حالا سرکار خانم دکتر "حالا"! از من دلگير يا عصباني نشين لطفاً. من احتمالا منظور شاعر را بهتر از شما متوجه شدم. اينطور نيست؟!!!!!!!
نوشته شده توسط مهدی عسکری در ساعت 0:42 | لینک  | 

اگر که می گذرم از گذارتان بانو!

هنوز شعله ورم از شرارتان بانو!

به رنگ دوری تان دوستی نمی آید

خوش است قصه من در کنارتان بانو!

نوشته شده توسط مهدی عسکری در ساعت 11:10 | لینک  | 

دوشیزه سرش را پایین انداخت

دوشیزه سرخ شد

دوشیزه گوشه لبش را گزید

دوشیزه ... چیزی شبیه آرزو

دوشیزه...چیزی شبیه لبخند 

دوشیزه ...

"با اجازه بزرگترها، بله!"

نوشته شده توسط مهدی عسکری در ساعت 15:31 | لینک  | 

هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد  
ما لایق بهار نبودیم، خوب شد

این گیرودار ماوشما درمیان راه
چون روزه بازکردن پیش از غروب شد

دردا در این میانه درختی که داشتیم
قربانی لجوج ترین دارکوب شد

آن آتشی که غیرت صدآفتاب داشت
دریک نفس برودت قطب جنوب شد

آفت نبود تا طپش آرزو نبود
این خانه گرخراب شد از رفت وروب شد

تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت
طغیان رود نیل -که دیدم- رسوب شد

نوشته شده توسط مهدی عسکری در ساعت 12:27 | لینک  | 

نقل می کنند ساربانی در آخر عمر خود شتر ش  راصدا میزند و به دلیل اذیت و آزار از شتر حلالیت می طلبد . یکایک زدن شتر با تازیانه، آب ندادن ، غدا ندادن، بار اضافه زدن و …. همه را بر می شمرد و می پرسد آیا مرا حلال می کنی؟ شتر در جواب می گوید همه اینها را که گفتی حلا ل می کنم اما یکبار با من کاری کردی که آنرا هرگز نمیتوانم حلال کنم و تو را ببخشم. ساربان پرسید آن چه کاری بود؟ شتر جواب داد یک بار افسار مرا به دم یک خر بستی . من اگر تو را بخاطر همه آزارها و اذیت ها ببخشم بخاطر این تحقیر هرگز تو را نخواهم بخشید...

.

چه ربطی داشت؟!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط مهدی عسکری در ساعت 0:48 | لینک  | 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کالاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای اینهمه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه نجیب و نچیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست


فکر کنم از محمد علی بهمنی است!

نوشته شده توسط مهدی عسکری در ساعت 19:21 | لینک  | 

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟
مکزیکى: مدت خیلى کمى !آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟
مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !مکزیکى: خب! بعدش چى؟
آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى ...مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟
آمریکایى: پانزده تا بیست سال !مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟
آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره !مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى! با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!


این داستان قشنگ را دوستی برام ایمیل کرده بود. حیفم اومد اینجا نذارم


نوشته شده توسط مهدی عسکری در ساعت 16:29 | لینک  |